parrhesia


به صورت کاملا شدیدی دلم برای نوشتن تنگ شده!!!!!

خیلی خوبه که من مسیحی نیستم و الا از اینهایی بودم که روزی ده کله باید می رفتم پیش پدر روحانی و اعتراف می کردم :)
ولی حالا می خواهم یک اعتراف بکنم؛ البته با حساب اون اعتراف قبلیه می شه دومین اعترافی که در طول دو سال بلاگری ام کردم!
نظری که نوا روی پست زندیق گذاشته بود دقیقا نظر اصلی و واقعی خود منه. یعنی اگر قرار بود که کلاهم رو قاضی کنم و فارغ از اغراض و مقاصد خاص!!! نظرم رو درباره ی جمله ی آقای خرمشاهی بگم دقیقا همون چیزی رو می گفتم که نوا نوشته.
من خودم توی اون جلسه بودم و لحن آقای خرمشاهی رو یادمه. ایشون با یک لحن شیک پهلوی واژه ی زندیق رو به کار نبردند که ما برداشتمون از این واژه آزاد اندیش و خود تفسیر کننده باشد دقیقا با لحنی این واژه رو ادا کردن که ملحد بی دین و ایمون از خدا بی خبر ادا می شه.
ولی خوب من یک مرضی دارم که نوا جان بهتر از هرکسی باهاش آشنا و اون هم اینه که کلا متفاوت نظر دادن رو دوست دارم. خب "فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست" من هم اینجوری خلم دیگه :)

یه سنتی توی ادبیات ما هست اول توجه می کنیم کی گفته بعد تفسیر می کنیم چی گفته. البته این شکل مثبت قضیه است گاهی اوقات اصلا فکر نمی کنیم کی گفته چیزی رو که خودم دلمون می خواهد تأویل و تفسیر می کنیم. (البته کاش این بحث به ادبیات محدود می شد. بگذریم...)
مثلا این ابیات آغازین از یک غزل رو در نظر بگیرد:
عزم آن دارم که امشب مست مست
پایکوبان شیشه ی دردی به دست
سر به بازار قلندر بر نهم
پس به یک ساعت ببازم هرچه هست
بسته به اینکه به ما بگن که این شعر از منوچهری هست یا از عطار نگاه ما به کلمات تغییر می کنه. تازه اسم شاعر و نگن که فکر می کنیم این ها رو یک لات بی سروپای مخل امنیت حامل سلاح سرد مزاحم نوامیس مردم سروده نه یک شاعر اسطقس دار ادبیات.
با فرض اینکه منوچهری به عنوان یک شاعر جوان شادخوار خمریه سرا و خوشگذرون این شعر رو سروده باشه برای ما واژه های مست و پایکوبان و به یک ساعت باختن معنی واقعی به خودش می گیره ولی اگر عطار رو به عنوان شاعر شعر عنوان کنند اون وقته که مست میشه مست از شراب لایزال الهی و اصطلاحا به این شعر می گن شعر قلندری و شخصیت ولگرد این شعر هم مثل رند حافظ یک شخص اجتماعی پیدا می کنه و لابد میشه مصلح اجتماعی.
حالا شبیه به این مسأله یک مسأله ی دیگه است: اینکه یه نفر اگه توی بلاگش یه شعر بیاره بسته به اینکه این فرد کی باشه افراد نگاه متفاوتی به شعر پیدا می کنند حتی اگر اون بلاگر بیچاره نیتی هم نداشته باشه همه شعرش رو نیت دار می خونند:)
این ها رو به عنوان مقدمه گفتم که بگم من فقط از این شعر خوشم اومده و هیچ حال و هوای دچارگونه ای هم ندارم. فقط خاطرات یک آهنگ قدیمی برام جذاب بود:
مرا که با تو شادم پریشان مکن
بیا و سیل اشکم به دامان مکن
بیا به زخم عاشقان مرهم
دل مرا یک دم ز غم رها کن
من ای خدا به پای این پیمان
اگر ندادم جان مرا فنا کن
رمیده جان و دل شکته
منم به پای تو نشسته
منم به ماتم جدایی
نشسته و ناامید و خسته
شکسته ای دل مرا
به من بگو چرا چرا به سنگ غم ها
ز دام حسرت کجا گریزم که همچو مرغی شکسته بالم
نمی توانم سخن نگویم اگر بپسد کسی ز حالم
فلک به سنگ کینه ها شکسته قامت مگر
مگر چه کرده ام خدایا
شکسته سر شکسته پا ز یار آشنا جدا
کنون کجا روم خدایا
بیا به زخم عاشقان مرهم دل مرا یک دم ز غم رها کن
ز غم رها کن

یه دفعه سر کلاس حافظ شناسی آقای خرمشاهی برای اینکه واژه ی زندیق رو توضیح بدهند از مثال استفاده کردند و گفتند مثلاً اگر الان کسی بگه که قرآن کلام خدا نیست و کلام پیغمبر هست ، زندیقه (مثل هر مسلمونی من خودم هم با این گزاره موافقم- به توضیحی که بعدا عرض خواهم کرد زندیق در اینجا توهین نیست واقعیته). چیزی که توجه من رو بیشتر از همه چیز به خودش جلب کرد واژه ی "زندیق" بود. از شما چه پنهان که من تا قبل از اینکه آقای خرمشاهی این واژه رو بگن اصلاً نمی دونستم که تلفظ صحیحش به کسر "ز" هست یا به فتحش. فقط می دونستم که اصطلاحا به آدم بی دین و ایمون گفته می شه. از این خانواده ی واژهایی که برای بی دین و ایمون ها به کار میره با واژه ی ملحد آشنایی داشتم. یادمه راهنمایی که بودم رمان تاریخی خداوند الموت رو خوندم که در یکی از فوت نت هاش توضیح داده بود که ملحد در لغت به معنی کسیه که با حرفهاش سنگ لحدش رو سینه اش می ذاره (واژه پردازی ام شاید دقیق نباشه ولی نقل به مضمون همین بود). ولی زندیق رو نمی دونستم در لغت چی می شه تا همین چند روز که به شباهت های بین واژه ی زند و زندیق پی بردم. برنامه ی چند روز پیشم (چهارشنبه 5مرداد) تاریخ ادبیات مرحوم علامه همایی بود. یه بخشی درباره ی کتب باقی مانده از ایران پیش از اسلام داشت که به صورت مختصر در بخش اوستا به زند هم پرداخته بود.
"کلمه زند از یک کلمه ی اوستایی آزئین تی مشتق شده است که معنای آن توضیح . تفسیر می باشد. همین کلمه است که در زبان پهلوی به زند تبدیل شده است زیرا در دوره ی ساسانیان زبان اوستایی متروک و فهم آن دشوار شده بود از این جهت کتاب اوستا را بزبان پهلوی تفسیر و ترجمه نموده آنرا زند نامیدند. پس کتاب زند شرح اوستاست که در زمان ساسانیان به پهلوی نوشته شده و این کتاب هم مانند اوستا در نزد زرتشتیان مقدس شده و نام آنرا همه جا همراه اوستا ذکر می کنند." (همایی، جلال الدین 1376، تاریخ مختصر ادبیات ایران، تهران: موسسه نشر هما، ص. 8)
بعد از این توضیح یاد این مصرع از یکی از قصاید ناصرخسرو افتادم:
ای خوانده کتاب زند و پازند
بنابراین فهمیدم که باید یک ربطی بین زند و زندیق و غیرمسلمون ها باشه.
بعد چند روز پیش در کتاب تاریخ ادبیات صفا بخش کتب ترجمه شده از پهلوی به عربی رو که می خوندم تصمیم گرفتم که پشت پرونده ی این مقفع – به عنوان یکی از مهمترین مترجمین از پهلوی به عربی- بشینم. در زندگی این مقفع خوندم که به اتهام زندقه کشته شده. بعد خود واژه ی زندیق رو جستم و این بار به نتایج جالبی رسیدم.
گفتیم که زند به معنی تفسیر هست. بنابراین زندیق هم میشه کسی که تفسیر می کنه؛ منتها تفسیر به رأی. و اولین کسی هم که بهش عنوان زندیق داده شده، مانی بوده که اونجوری که خودش می خواسته اوستا رو تفسیر کرده.
بعد یاد حرف آقای خرمشاهی افتادم و دیدم که ایشون واقعا در مورد افرادی که چنین تفکری دارند هیچ توهینی نکرده و صرفا یک واژه رو بهشون نسبت داده.
یه توضیح: یق در کلمه ی زندیق در پهلوی یک بوده یعنی بوده زندیک. نمونه ی دیگری از این جور نسبت دادن که الان به یادم می رسه آسوریک هست یعنی منسوب به آسور (سرزمینی در جنوب بابل منطقه ی میان رودان) بنابراین درخت آسوریک یعنی درخت خرما. (البته این از کشفیات خودم نبود از کتاب دکتر ابوالقاسمی خوندم :)

من امروز موفق شدم به یکی از آرزوهای پیش از مرگم دست بیابم :)
امروز بالاخره فرق معتزله و اشاعره رو فهمیدم و فهمیدم کی به کیه! تازه! غیر از این کلی فرقه و نحله ی دیگر هم یاد گرفتم که اسم هیچ کدومشون رو نمی شه تو قوطی هیچ عطاری پیدا کرد، ضمن اینکه دونستن اسم هیچ کدوم نه به درد دنیا می خوره نه به درد آخرت!
ماجرای پیدایش معتزله اینه:
در مجلس درس حسن بصری بحث بر سر این بوده که مرتکب معاصی کبیره تکلیفش چیه. جدل هایی به وجود میاد و پس از این قضیه واصل بن عطا از مجلس درس حسن حارج می شه چندی بعد یکی دیگر از شاگردان حسن به نام عمرو بن عبید به واصل می پیونده و حلقه ی معتزله رو شکل می دهند. معتزله خودش به بیست شاخه تقسیم می شه که در سر مواضع خاصی با همدیگه اختلاف نظر دارند اما اشتراکاتشون در موارد زیره:
اول اینکه معتقدند مرتکب معاصی کبیره نه مومن هست و نه کافر بلکه فاسق هست بنابراین جایگاهش نار جحیم هست.
دوم اینکه معتقدند صفات غدا غیر ذات خدا نیست ، اگر این طوری نباشه یعنی اگر بگیم صفات مقدم بر ذات هستند شرک به وجود میاد. بنابراین نفی می کنند جسمیت باری تعالی رو.
سومین نقطه ی مشترک بین معتزله قول بعد و نتیجه به قدر هست. پیشتر از این دو تا فرقه به وجود اومده بودند یکی قدریه که معبد الجهنی و غیلان دمشقی از معتقدین به اون بودند و از اندیشه های نصرانی تأثیر پذیرفته بودند و به حریت انسان اعتقاد داشتند افکار این گروه به شدت مورد واکنش جامعه ی اسلامی قرار گرفته و هر دو کشته شدند البته فکر می کنم معبد الجهنی بود که به خیلی بدشکل کشته شد اول دست و پاهاش و رو بسته اند و بریدند (بقیه اش رو چون ممکنه مخاطب زیر 16 سال داشته باشه این پست نمی نویسم:). گروهی که در نقطه ی مقابل این گروه قرار می گرفتند مجبّره بودند به رهبری جهم بن صفوان که قائل به جبر مطلق هستند. معتزله موضع میانی رو پیش رو می گیرند.
چهارم اینکه می گن وعده و وعید خداوند هر دو صادق اند مگر اینکه در مورد وعید باری تعالی قلم عفو بر خطای بندگان بکشد.
پنجم هم قبول امر به معروف و نهی از منکر هست.
معتزه برای اثبات اصولشون نظیر توحید، نفی جسمیت، استحاله ی رویت، عدل و اختیار به استفاده از فسلسفه روی آوردند و مباحثات عقلی و منطقی رو در دستور کارشون قرار دادند.
این نکته خیلی مهمه که بر خلاف اشاعره و حنابه به جای توسل به حدیث و سنت عقل را وسیلیه تحقیق می دونستند و اساس کار آنها بر استدلال و منطق بود و نه تعبد.
و نکته ی اسای که من همیشه توش لنگ بودم اینکه تفکر معتزله به شیعه نزدیکه و تفکر اشاعره به اهل سنت یعنی دققیاً برعکس رمزی که من گذاشته بودم :) نزدیکی معتزله به شیعه در حدیه که مثلا زید بن علی بن حسین (فرزند امام چهارم، پیشوای فرقه ی زیدیه) شاگرد واصل به عطا بوده و شیعیان اثنی عشری و اسلامیه هم در مقالات خود از تفکر اعتزالی بسیار استفاده کردند.
ضمناً معتزله بنیانگذار علم کلام در اسلام هستند. وجه تسمیه ی کلام هم مورد گمانه زنی های جالبی قرار گرفته؛ جالب ترین گمانه زنی به نظر من این بود که این ها در مورد مسائلی صحبت می کردند که کسی قبلا جرأت تکلم درباره شون رو نداشته.
***
بحث اسلام آوردن ایرانیان هم جالب بود. توی کتاب های تاریخ ما جوری این جریان رو توضیح داده بود که تصور می رفت که تا اعراب اومدند ایرانی ها با شوق به یک باره مسلمون شدند در حالیکه انگیزه های اسلام آوردن متنوع و البته جالب بود.
در آغاز تنها گروهی از کشاورزان و صاحبان حرف اسلام آوردند. اما عده ی کثیری همچنان بر دین زرتشتی موندند از جمله اشراف و روحانیون.
اما پرداخت جزیه باعث ضعف بنیه ی مالی گروهی از جامعه ی ایرانی بود که باعث شد که برای نپرداختن جزیه ظاهرا اسلام بیارند که خلفا (اموی) از این امر بسیار ناراضی بودند چون یک منبع درآمد مهم از بین می رفت.
دسته ی دوم با انگیزه ی ورود به خدمات اداری اسلام آورند از معروف ترین افراد این گروه آل برمک بودند با اصالت بودایی که ریاست بتکده ی نوبهار بلخ رو به عهده داشتند، ابن مقفع مترجم معروف که به اتهام کفر و زندقه در دوره ی منصور (اگر اشتبه نکنم) کشته شد، و افشین که در داستان افشین وبودلف به زیبایی ذکرش اومده.
و دسته ی سوم افرادی بودند که تحت تأثیر تبلیغات معتزله و اسماعیلیه اسلام آورده بودند و این دسته مسلمان ها ی واقعی بودند.
به هر حال فرزندان هر سه گروه بعدها به مسلمون های واقعی تبدیل شدند و هرچه زمان می گذشت ارتباط با گذشته کمرنگ تر و تعصب نسبت به اسلام بشتر می شد.

در بادی امر شخصیت حوری توی ساختمان پزشکان به نظر خیلی شخصیت مزخرفی اومد و شاید حتی برام باور کردنی نبود که همچین خل و چل هایی توی عالم وجود داشته باشند انا وقتی در خفایا و نهان های ذهن خودم گشتم دیدم که یه جنبه هایی از وجود حوری در شخصیت خود من هم وجود داره ولی حالا به یک شکل دیگه!
مثلا حوری می گفت عروسی خوبه گل می گیری دستت و از ماشین بیرون تکون می دی و...
در نگاه اول به نظرم اومد که مگه همچین آدم هایی وجود دارند؟!
بعد امروز موقع اذون کلی دلم هوای این دهان بستی دهانی باز شد... رو کرد. و کلی ذوق کردم که آخ جون ماه رمضون شد دوباره ربنا و مثنوی افشاری و مناجات و تواشیح اسماء الاحسنا و دعای سحر با صدای مرحوم صالحی و...
در اینجا بود که یاد حوری افتادم و ...
چه قدر زود میگذره. سال 88 بود که هر روز ماه رمضون یه سخنرانی از آقای دکتر آرش نراقی گوش می دادم.
امسال برنامه ام اینه که هر روز ی مقاله از استاد ملکیان بخونم. مقاله ها رو از کتاب مهر مانگار می خونم. این کتاب یکی از کتاب هایی هست که دوست عزیزم نوا به مناسبت تولد بیست و یک سالگی ام بهم هدیه داده.
پ.ن: ما دوباره تقسیم کار اجتماعی کردیم آماده کردن سحری دهه ی اول رو من قبول کردم. نظر به این که من خیلی مسلمون مسلمونی هستم! دقیقا نمی دونستم که اذان ساعت چند می گن گمانه زنی ها بین ساعت 4:10 تا 4:30 پراکندگی داشت. حالا می خواستیم زنگ بزنم اعلام اوقات شرعی شماره اش رو نمی دونستیم. فقط یادم میومد که باید ی چیزی تو مایه های صد و نود و خرده ای باشه!
من هم شروع کردم شماره گرفتن:
197: دفتر بازرسی همگانی کل ناجا! گوشی رو سریع گذاشتم
194: حوادث گاز شهری
تصمیم گرفتم دیگه شماره نگیرم از اینترنت اوقات شرعی رو ببینیم.
پ.ن پ.ن: کلا من در زمینه شماره تلفن استعداد غریبی دارم! یه دفعه یکی از دوستان سابقم رفته بود خارج از کشور بعد من داشتم با مادرش صحبت می کردم. از من پرسیدند که چه طوری باهاش تماس بگیرم؟ اومدم بگم 195 رو بگیرید گفتم 115 رو بگیرید!
پ.ن آخر: الان دیدیم فردا اذان ساعت 4:32 است.
لینک مرتبط:
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | >> |